تبليغاتX
مشکات

مشکات

الله نور سماوات و الارض مثل نوره کمشکات فیها مصباح

بعضی ها انگار خدا گذاشته است آنها را بیرون !بیرون هرگونه چارچوبی!

 و خدا مستقیم و صاف و ساده گفته است: شما را چه به چارچوب های دنیای فانی ؟!! شما حدتان برای من است ؛شما که نباید گیر بیوفتید در این حد ها!

حد این روزهایی که مرز خوب و بد خلط میشوند برایم بابایی و امثالهم گنگند !!!

در این مواقع انگار مرا گذاشته اند در یک قفس تنگ در یک باغ بزرگ؛ چارچوب هایم را میگویم!

 گیر افتاده ام حسابی!!!

مرز خوب و بد چیست عباس بابایی؟؟؟ هان ! مرز و خوب و بد چیست؟!!

 این روزهایی که سر کلاس مینشینم و استاد میگوید دستتان را بالا ببرید:

ایا مدرن یا سنت؟

ایا طاغوت یا ولایت؟

ایا خدا یا ...؟؟؟

وقتی میروم بانک سوال میکنم :

ربا یا بانک اسلامی؟

وقتی مینشینم در یک مهمانی باشکوه سوال میکنم:

ایا تجملات یا ساده زیستی ؟

وقتی حرف میزنم سوال میکنم:

ایا مصلحت یا صراحت؟

بعد راه سومی هم روبه رویمان میگذارند میگویند تلفیق گرایی!

عباس بابایی بگو خلط کردن تو چه بود ؟!انگار خوب و خوب تر خلق شده اند برای تو که باز هم انتخابشان نکنی؛)

نماز صبر بخوان، نماز استغاثه برای صبر داغ سعیدت:

 اما ما باید نماز باران بخوانیم!!! اره عباس بابایی باید باران بیاید بشوید این چارچوب های لعنتی را !!!

بعد وقتی باران بارید زیر باران تو به ما بگویی مرز خوب و بد چیست؟؟؟

بعد  چارچوب ها بروند یک گوشه ای برای خود زار بزنند،

 که  باز هم در تو نمیگنجند!!!

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 0:19 توسط مشکات|

این بار بمب شان را روبه روی دانشگاه علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی؛ بزرگترین دانشگاه علوم انسانی کار گذاشتند! اما نه برای نخبگان علوم انسانی، نه حتی از اساتید بزرگ علوم اجتماعی !!!نه هدف چیز دیگریست و این هدف تروریستی یک هدف نبود، هزار چیز، هزار حرف ،هزار نکته داشت!!!

هدف:مثل شهید علی محمدی، مثل شهید شهریاری، مثل شهید رضایی نژاد؛ هدف ترس از پیشرفت علمی  بود!!!

هدف:ما با بزرگترین دانشگاه علوم اجتماعی کاری نداریم، شما خود مایید اما در جمهوری اسلامی ایران! اینجا خود تلاویو است ما به خودمان اسیب نمیرسانیم!

هدف:هرچقدر هم نخبه باشید، ارزشی ندارید؛ نه فقط برای ما، که حتی برای خودتان. شما مانع پیشرفتید!

هدف:ما روبه روی دانشگاه شما بزرگترین دانشگاه علوم انسانی بمب میترکانیم، شما را در هول و ولا میندازیم، اما شما باز میروید امتحان میدهید و باز هم نقشه های مارا بلغور میکنید!!!

شما خود تلاویوید خود خودش ما از شما نمیترسیم !!!

ما بازهم برای احمدی روشن ها بمب میگذاریم؛

اما روبه روی بزرگترین دانشگاه علوم انسانی!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 22:15 توسط مشکات|

انگار فقط منم که میترسم! منم که از ترس زهر ترک میشوم! منم که وقتی وارد کلاس میشوم میروم جلوی جلو، روبه روی میز استاد؛ انجایی که استاد روی ارزش های من مینشیند! نزدیک تخته ؛جایی که استاد روی ارزش های من مینویسد! جایی که استاد با کفش هایش روی آن راه میرود! با حرف هایش به سخره میگیرد !

وبعد همه ی دوستان که ارزش هایشان زیر پای استاد است میخندند!!!

انگاره زاده ی انسان قرن بیست ویکم است به همه چیز میخندد حتی به بهای برده شدنش ،جایی که حتی استادش ارزش هایش را به سخره گیرد، انها فقط ذوق میکنند ذوق!!!

و منم ذوق میکنم که  دقیقا در وسط یک دانشگاه سکولار و سر بهترین کلاس متجددانه ام، اذان پخش میشود و من احساس میکنم ارزش های من دیگر اینجا نیست در فضاپخش است!!!

شما هم حرف نزنید

هیس همه خوابند!!!

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 1:33 توسط مشکات|

اگر خوانند شاعرها و عاشق ها :"که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"

وما خط میکشیم بر آن و میگوییم:"حسینم با محرم آمد و آسان نمودش هرچه مشکل را"

حسینم با علی آمد!

حسینم با ابو آمد!

حسینم با سر وتن نه!

 حسینم با حبیب و حر!

حسینم این بارهم عاشق و محبوب

ولی با اصغرش هم بود!

حسینم با همه عشق اش که مشکل بود

آرام بود!

حسینم عاشق زینب

 و زینب عاشق حق بود !

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 20:25 توسط مشکات|

"شما را چه شده است که آنگونه که باید به خدا ایمان نمی آورید و از او در هر امری اطاعت نمیکنید".«س .حدید»

کدام تناقض را نمیشود با این آیه جواب داد؟!

اگر نمیتوانیم از گزینشی عمل کردنمان است؛ چون آنجا که دلمان میخواهد خوبیم ،مذهبیم ،مومنیم،کار بلدیم و  آنجا که می آییم و تمام سبک زندگیمان را مغلطه ای میکنیم از دوست داشتنی هایمان و بعد شروع میشود توجیهات دینیمان !!!یعنی نماز میخوانیم اما دیر میخوانیم! چادر سر میکنیم اما آرایش میکنیم! ریش میگذاریم اما بی ریشه ایم !و بعد زندگی میشود همین که خودمان هم چیزی از آن سر در نمی اوریم؛}

سبک زندگی یعنی قبول تام و تمام آن شیوه ،آن راه ،آن سیره! نه یک چیز را قبول و هزارتایش را انکار و توجیه، بعد ادعا داریم هزار تا چون هزار وصله ی ناجور به آن زدیم .

آخر !خواهر من، برادر من، عزیز من، باید شهیدشیم؛ در خانه هایمان اگر بلد نیستیم به عزیزانمان محبت کنیم. باید شهیدشیم؛ اگر در بین دوستانمان می نشینیم و امر به معروف نمی کنیم. باید شهیدشیم؛ اگر با علم موجود مخالفیم و شهادت نمیدهیم !!!

کلاس ما ،خانه ما، مسیر ما ،همان f14 بابایی است ؛حتی برای نقص فنی اش هم  باید نماز خواند، قران خواند ،متوسل شد !هیچ تفاوتی نیست .

به خدا شهدا فقط یک خط ساده بودند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 20:27 توسط مشکات|

حال و هوای چهار ساله ی دانشگاه ،حکم بی وتن ارمیا را برایم داشت !!!

حکم جنگ نیمه ی مدرن و سنتی ،حکم آن سیلورمن های نقره ای که دیگر نقره ای نیستند، عین تواند؛ اما عین تو نیستند ،میبینی جنگ بالا میگیرد؟؟؟

این جا امریکا نیست ،اینجا کازینو نیست که ساعتت را تحویل دهی قبل از وارد شدن ،نه اتفاقا دانشگاه باید با ساعت بروی برای حداقل سروقت حضور وغیاب کردنت ،تفاوت را میبینی؟؟؟

 در کازینو ساعتت را در میاوری که غفلت تمام وجودت را بگیرد تا نفهمی گذر زمان را که این زمان است که میگذرد و تو خوشحال از اینکه نمیدانی روز است یا شب!!!

 چه تفاوتی بین کازینو و دانشگاه میبینی همه اش شباهت است ،وقتی تمام کلاس حکم غفلت را برایت دارد ؛ از این کلاس(کازینو) به آن کلاس(کازینو).

عجیب ارمیا را حس میکنم ،وقتی با سهراب حرف میزند، منم به حرف های سهراب گوش میدهم:

"که دنیا توی ذهن آدمی زاد میگندد اگر یخچال نداشته باشد ،هر آدمی میبایستی توی ذهنش یک یخچال هشت فوت ،که اگر دوازده فوت باشد که بهتر است تا دنیایش تر وتازه بماند، دنیا هر چه کوچکتر بهتر...،اخرش همین دوازده فوت است !...گرفتی؟گات ایت؟؟؟"

تمام روزهایی که سر این کلاس(کازینو)و آن کلاس(کازینو) رفتم هی به ساعتم نگاه میکردم که دچار غفلت نشوم ،هی نگاه میکردم که یخچال ذهنم خاموش نشود ،هی بین این نیمه ی سنتی و مدرن واسطه گری میکردم ؛)

بعد ،این سیلورمن هایی که نقره ای هم نبودند ،هی حرف میزنند ،بحث میکنند ، از دهکده ی جهانی؛ از بازی مدرنیته ؛از نهادهای مدنی ؛و ...اخ چقدر خزعبلات میگویند! کاش این سیلورمن ها مانند بی وتن ارمیا "البالا لیل ولا"میگفتند.

خدایا من هم مثل ارمیا دعا میکنم:

میخواهم جور دیگری  دل از دنیا بکنم! تنهای تنها ،در میان خیل حرامی و وحشی

در بی وتن...

امین

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:36 توسط مشکات|

از آن دردهای بی درمان که بگذریم ،دردهای  بادرمان بیشتر به کار ما آید.

دردهایی که امثال من زیاد گرفتارش میشوند،از آن دردهایی که هرکداممان بهم میرسیم میشویم عین آن ضرب المثل قدیمی :دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

دردهای با درمان از آن دردهاییست که شایدخیلی زود خوب شوند،ا ما حال نداری خوبش کنی ؛دائم به آن ورمیروی که دردناک تر شود،البته حکم این درد با مازوخیسم خیلی تفاوت دارد!!!

مازوخیست ها فقط به خود ور میرون زجر میکشند هی میخواهند با چیزی آن را تسکین دهند باز گرفتار و گرفتار؛یاد ان جمله ی "راینر ماریه ریلکه"می افتم:غمی خطرناک است که به دیگران عرضه شود تا آن را تسکین دهند.

تفاوت را احساس میکنید؟؟؟

دوستی میگفت کربلا نرفتن یک درد است اماکربلا رفتن هزار درد.

هزار درد گرفته ام باز به ان ور میروم که دردها تکثیر شوند!!!

وبعد من هم فکر میکنم که یک بیمار با درمانم  که دلی پر دردمیخواهم.

دلم برای ادم های بی درد میسوزد وبیشتر از اینها از ادم هایی که فکر میکنند دردهای بزرگی دارند اما حکم دردشان حکم یک نیشگون ریز است یک درد انی؛اما آنهادردشان را کش میدهند همین!

و من دردم میگیرد نه یک بار که هزار بار  د     ر     د   ، د       ر     د   ، د      ر     د

*درد حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

*قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 23:2 توسط مشکات|


آخرين مطالب
» چارچوب
» اینجا تلاویو است!
» هیس
» حسینم
» باید شهیدشیم
» تفاوت ها و شباهت ها
» دردهای با درمان
» اورژانسی
» پله پله تا ملاقات خدا
» چه اشکالی دارد بگذار دم مشک باشد؟؟؟
Design By : Pars Skin